۱۴ مطلب توسط «la mia luna» ثبت شده است

برای سلین

فکر نمیکردم انقدر زود بخوای بری...

فراموشت نمیکنم، و هربار که کلمه ی اقیانوس رو میشنوم به یادت میوفتم‌‌.

تو بدون شک یکی از بهترین افرادی بودی که باهاشون دوست شدم. از همون اول همیشه کمکم کردی و هیونگ خیلی خوبی بودی. و من واقعا عذرمیخوام اگه نتونستم برات دوست خوبی باشم...

برات آرزو دارم که کنکورت رو خوب بدی و روزای خوبی داشته باشی. همینطور بیشتر بخندی.

گفتی قولی برای برگشتن نمیدی؛ولی من منتظرت میمونم.

دوستت دارم،مراقب خودت باش و به امید دیدار‌:″)

    • la mia luna
    • جمعه ۴ آذر ۰۱

    ای باباااTT

    یعنی چی،سلین که وبش رو امروز بست،منگاتا هم همینطور. هیون ری هم وبش رو بستهTT(خب هیون رو شاید به خاطر درساش بتونیم احتمال بدیم،سلین هم همینطور ولی جمله ای که نوشته باعث میشه نتونم دلیلش رو درس  بدونمTT). ثنا هم کامنتاشو بسته.

    یکی نیست بگه یه نفری به اسم میکا هست که دلش تنگ میشه واستون؟TT

    TTTTTTTT​​

    بعدا نوشت: سلین،رفت؟.. The end? این چیه...

    • la mia luna
    • پنجشنبه ۳ آذر ۰۱

    :)

     

    همه چیز این روزا وحشتنتک پیش میره..چطور میشه خوشحال بود؟ 

    وقتی که نی شیرکاکائوت رو میجویی و با تموم شدنش حس بدی میگیری،وقتی هوا سرده بخاری ها خاموشن و تو میدونی که هرچقدر هم که لباس بپوشی؛ ممکنه از بیرون گرم شی ولی از درون نه،قلبت همیشه یخ زده میمونه. یا وقتی که میبینی گل هایی که میخوری با تمام مراقبت ازشون خیلی زود پژمرده میشن. یا کلاویه های پیانویی که دیگه نمیتونن درکت کنن و به جای اون صدای قشنگش صدای قیژ قیژ رومخی میدن. چطوری میتونی خوشحال باشی؟ لطفا راز خندیدنت رو به من هم بگو!

    ناراحتی از همین چیزای کوچیک شروع میشه؛ و با چیزای بزرگ و وحشتناک تر ادامه پیدا میکنه.

                                                            ~*~

    این روزا همه چیز وحشتناکه. کارای زیادی رو برای خوشحال شدن انجام میدم حتی شاید بخندم اما خنده هام قطعا مثل خنده های گذشته شیرین نیستن. فقط ویدیو ها میا و‌کوروش و چای اند‌ چتای مدگل و ویدیو های پینترست میتونن‌کمکم کنن اما خب بازم هیچ‌چیز مثل قبل نیست.

                                                            ~*~

    فاینال زبان دادم؛ احساس میکنم گند زدم شایدم فقط یه حسه...+ یکی از دبیرامون بهمون گفت کسی که تو زندگیش هدف نداشته باشه مثل یه مرده ی متحرکه. یعنی الان من مردم و این فقط جسممه که داره حرکت میکنه؟

                                                            ~*~

    از اول هفته خالم بهم قول داد چهارشنبه بیاد خونمون. اما پسرخاله‌ ۱ ساله‌م مریض شد. من از اول هفته فقط منتظر اون بودم؛ منتظر بودم خنده هاش رو ببینم و منتظر بودم که بغلش کنم و از شدت کیوت بودنش ذوق کنم. دلم میخواست بزارم پیانو بزنه و بلند بلند بخنده. و حالا؟ خالم زنگ زد و ماجرا رو گفت. و من الان حس آدمی رو دارم که داره برای چیزی انتظار میکشه که هیچوقت بهش نمیرسه

                                                            ~*~

    نشستم همه ی دوستای قدیمیم رو تا الان اسماشونو نوشتم. خیلیاشون آدمای خوبی بودن و باعث شادیم شدن،اما الان دیگه ندارمشون. واسه همشون نامه نوشتم؛نامه ای که هرگز به دستشون نمیرسه.

    صالحه،آیدا(البته ایشون رو هنوز میبینم ولی کم.. چون شیرازه)،پانیسا،نادیا،کاتن(مجازی..اگه اینو میبینی بدون با خودتم) و خیلیای دیگه...امیدوارم هرجاکه هستین حالتون خوب باشه. ممنونم که پیشم بودین و کمکم کردین

    ۱۴۰۱/۸/۱۸

                                                          ~*~

  • ۲۱
    • la mia luna
    • چهارشنبه ۱۸ آبان ۰۱

    stop lying

    someone told me stay away from things that aren't yours

    ~*~

    you don't love her

    stop lying with those words

    ~*~

    سلام؟ خب مدت زیادیه که پست نذاشتم و فکر کنم ستارم رفته اون پایینا:" البته از پایین موندنش ناراحت نیستم

    اون جملات اول پست هم یه قسمت از لیریک pacify her از ملانی مارتینزه. لیریک اهنگ و معنیش رو زیادی درک نکردم و دوستش نداشتم اما این قستما واقعا قشنگ بود.

    از مدرسه بهتون بگم؟ چیز خاصی اتفاق نیوفتاد اما خب دوشنبه رسما هممون داشتیم گریه میکردیم. همه بچه ها با صدای پر از بغض از درداشون میگفتن یکی یکی گریه میکردن و صدای گریه شون واقعا وشحتناک بود. یکی به خاطر والدینش یکی به خاطر کسی که از دستش داده اون یکی به خاطر دوستش و.... یه عده گریه میکردن و یه عده هم مثل من بقیه رو دلداری میدادن. یکی از بچه ها یه حرف خوب زد گفت که حیلی مسخرست که وقتی یه نفر میمیره براش گریه میکنن مدام به قکرشن  براش گل میارن ولی وقتی زنده است بهش توجهی نمیکنن. یکی نیست بگه خب ادم تا وقتی زنده است این کارا رو براش بکن به فکرش باش دوستش داشته باش چون مرده به گل هیچ احتیاجی نداره! یکی دیگه هم گفت از ادما نباید انتظار داشت. اگه از هیچکس هیچ انتظاری نداشته باشی زندگی خیلی راحت تره. حرفش درسته اما چطور میشه از ادما انتظار نداشت؟ به نظرم زیادی سخته..واسه من یکی که هست.

    سه شنبه اتفاق خاصی نیوفتاد.تنها چیزی که خوشحالم کرد این بود که بارون اومد. 

    ~*~

    وقتی داشتم ستاره هام رو خاموش میکردم خیلی دلم میخواست ستاره کالیستا رو هم ببینم اما خب..:) به هرحال اگه اینو میبینی خواهشا زودتر بیا. بیان بدون تو حس خوبی نداره دختر محص:")

     

    وای... چقدر چرت شدxD...اما خب مهم نیست. بیاین بغلم")))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))

  • ۱۳
  • نظرات [ ۲۵ ]
    • la mia luna
    • چهارشنبه ۱۱ آبان ۰۱

    همخونه بودن با من چجوریه؟*-*

    خب،اگه یادتون باشه آنیما چند وقت پیش یه پست گذاشته بود همخونه با من چجوریه و من از اونموقع میخواستم این پست رو بزارم:″ البته الان پستش رو پاک‌کرده.

    میخوام بگید که همخونه بودن با من چه شکلیه؟! 

    و اونایی که ایگنور میکنن،امیدوارم پاتون گیر کنه به یه جایی بعدش بیوفتین و حسابی درد بگیره پاتون^^ آرزو های شیطانی..

  • ۱۴
  • نظرات [ ۱۱ ]
    • la mia luna
    • سه شنبه ۵ مهر ۰۱

    نمی خواهم بزرگ شوم!

    امشب شب خوبی نیست؛ و طبیعی است. پنجشنبه جمعه های من همیشه دردناک هستند. انگار در این روزها بیشترین میزان افسردگی به سراغم می آید؛ و من در برابرش هیچکاری جز بغض کردن نمی توانم بکنم‌. امشب یکی از ان شب هاست،از آن شب هایی که دلم می خواهد تنها باشم؛ موسیقی ام را گوش بدهم و شبم را دور از هر آدمی بگذرانم. اما نمی شود،الان خانه ی خاله ی مادرم هستم و نمی توانم تنها باشم، و برای خواب هم قرار است به خانه ی مادربزرگم بروم. باز اگر خانه ی مادر بزرگم بودم میتوانستم به داخل اتاق بروم، در را ببندم و برای چند دقیقه ای در ارامش باشم،اما باز هم ارامشم طولانی مدت نخواهد بود زیرا میدانم به زودی مادرم می آید و سکوتم را بهم میزند.

    هیچکس اینجا با من حرف نمیزند، و خب اصلا راجع به چه باید حرف بزنند؟! من یک بچه هستم و ان ها همگی مادرند...به زبانی ما هیچ صحبت مشترکی با یکدیگر نداریم. پس حوصله ی من سر رفته است،و این باعث میشود بیشتر ناراحت شوم چون وقتی بیکار میشوم بیشتر به دردهایم فکر میکنم. اگر اهنگ باشد می توانم به ان فکر کنم و دردهایم را فراموش کنم؛اما در این لحظه نه می توانم تنها باشم و نه موسیقی ام را گوش بدهم. دلم میخواهد اشک بریزم،اما از اینکه جلوی جمعیت مانند ابر بهار گریه کنم متنفر هستم‌ و این باعث ناراحتی بیشترم می شود،طبیعتا اگر کمی اشک میریختم می توانستم کمی خالی شوم. انگار در این لحظه؛از همه چیزهایی که می خواهم محدود شده ام. به اتاق می روم،چندتا اسباب بازی هستند میخواهم قبل از اینکه خواهرم بیاید کمی بچگی کنم و با آنان بازی کنم و بیخیال دردهایم شوم. اما خب،در این لحظه شانس با من یار نیست و خواهرم دقیقا در همان موقع وارد اتاق میشود. می گوید که خرابشان نکنم،اما نمی توانم به حرفش گوش کنم زیرا اگر ان ها را خراب نکنم،درون خودم خراب میشود. یک... دو...سه،اکنون همه ی اسباب بازی هایی که خواهر بیچاره ام چیده بود را خراب کرده ام و با خودخواهی تمام همه ی ان ها را برای خودم برداشته ام. خواهرم سعی میکند ان ها را از من بگیرد اما اجازه نمیدهم،انقدر اعصابم از اینکه نمی تواند درکم کند خراب است که شروع می کنم به زدن خواهرم. نمی توانم خودم را کنترل کنم پشت سر هم او را میزنم،گریه اش در می آید. به خودم می آیم،به خاطر دلیلی مسخره اشک خواهرم را در آوردم. مادر راست میگفت زیادی بی احساس و بی رحم هستم. هنوز اسباب بازی ها را به خواهرم نداده ام، شخصی صدای گریه خواهرم را میشوند وارد اتاق میشود و جریان را می فهمد. به من میگوید که باید اسباب بازی ها را به خواهرم بدهم،زیرا من بزرگ شده ام. من...بزرگ...شده ام....

    همین جمله کافیست تا دوباره همه ی دردهایم به جانم بیوفتند. بزرگ شدن،بزرگ شدن. من نمیخواهم بزرگ شوم..میخواهم بچه بمانم تا اگر خطایی کردم بگویند خب او بچه است،متوجه نمیشود! می خواهم بچه باشم تا بتوانم مشکل های کوچکتری نسبت به الانم داشته باشم! من میخواهم بچه باشم. نمیخواهم خانم باشم و رفتار درستی نشان بدم،نمیخواهم! اگر بزرگ شدن،به این معناست من میخواهم تا ابد بچه بمانم. مادرم می آید و اسباب بازی ها را ازم میگیرد و به خواهرم می دهد،اکنون با کلی درد به درون پذیرایی می روم.

    آیفون زنگ میخورد، پدربزرگم می آید،به بغلش می روم او را محکم بغل میکنم؛ میتوانم در آغوشش راحت باشم و احساس امنیت کنم. اشک در چشمانم جمع میشود اما سریع خودم را جمع و جور میکنم،نمیخواهم پدر بزرگم را نگران کنم و جواب سوال مسخره ی چرا در حال گریه ای را بدهم.

    هنوز به حرف ان شخص فکر میکنم،بزرگ شدن... بزرگ شدن سخت ترین چیز در زندگی من است؛ای کاش میشد که تا ابد بچه بمانم و با صدای بلند اشک بریزم.

  • ۱۴
  • نظرات [ ۶ ]
    • la mia luna
    • پنجشنبه ۲۴ شهریور ۰۱

    بدترین دروغ

    خب من هیچ ایده ای برای پست ندارم حقیقتش،اما خب این روز ها اطرافیانم چیز های زیادی بهم میگن و من فکر نمیکنم حقیقت رو بگن. و همین باعث شد که بخوام دوباره بخش سوالات من،جوابای شما:) رو راه بندازم. موضوع امروز راجع به دروغه. میدونم موضوع قشنگی نیست و شاید خیلیاتون از این موضوع خوشتون نیاد،اما خب سعی میکنم برای موضوع های بعدی چیزای بهتری انتخاب کنم و اره دیگه همین:″)

    بدترین دروغی که تا حالا بهتون گفته شده،چی بوده؟ و از کجا فهمیدن که دروغ هست؟ اگه فرد دروغ گو ببینید،چه چیزی بهش میگید؟

    و اگه دوست داشتین میتونید ناشناس بیاید:″)

  • ۹
  • نظرات [ ۱۹ ]
    • la mia luna
    • سه شنبه ۱۵ شهریور ۰۱

    چالش ۱۹ سوال مرینا!

  • ۸
  • نظرات [ ۲۰ ]
    • la mia luna
    • شنبه ۵ شهریور ۰۱

    !*-*H.B.D kalista

    امروز تولد کیه؟*-* کالیستا خانوم!:″) اونی که بوی چمن های خیس رو میده..~

    خب کالیستا،میخوام بدونی که من خیلی خیلی دوستت دارم و واقعا آدم دوست داشتنی ای هستی و واقعا وایب سافتی داری دخترD:

    راستش نمیدونم چی باید بگم،چون زیاد نمیشناسمت اما خب درونت یک مهربونی خالصی وجود داره و من توی آدمای کمی این نوع مهربونی رو دیدم:″)

    تو واقعا بوی گل و گیاه ها رو میدی،از اون دخترهایی هستی که هرروز به گیاهشون آب میدن و منتظر بزرگتر شدن گیاهشون هستن. تو از اون آدما خاصی هستی که با حرف هاشون میتونن قلب یه آدم رو پر از اکلیل کنن*-*

    شاید این روزا زندگی بهت سخت بگذره،اما خب کالیستا همه ی اینا یه روز تموم میشن میدونم دوران های سخت هست اما بعد دوران سخت دوران خوب هم میرسه مطمئن باش:″)

    و اگه دلت میخواست باهم حرف بزنیم بیا بگو و خجالت نکش بدون از صحبت باهات خیلی خیلییی خوشحال میشم!

    مرسی که کالیستایی،مرسی که وایب جنگل های بارونی،چمن های خیس و گل هایی که تازه شکوفه دادن رو میدی:″)

    برات آرزو میکنم که از ته دلت بخندی و شاد باشی،بتونی به رویاهای قشنگت برسی و به آدمایی که دوستشون داری نزدیک تر بشی.

    درکل بدون خیلی خیلی دوستت دارم*-* تولدت مبارک کالیستا شی*---*!

  • ۹
  • نظرات [ ۳ ]
    • la mia luna
    • پنجشنبه ۳ شهریور ۰۱

    شعر های نورانی..~

    غرق در جریان باریک کلمات~

    مارسیس مرگش را نواخت

    مرگی از جنس رنگ

                                           

    گلهای رز

    و پروانه های اکلیلی

    به یاد پائولا

                                          

    غرق در جریان باریک کلمات~

    گفت خاموش چون تو مجنون نیستی

    ای ستاره ی دنباله دار

                                       

    Im drowning

    deep in the heart

    a letter from Ao

                                       

    When your gone

    I wish "LOVE" only needed "LOVE" to be perfect

    promise

     

     

    پ.ن۱: منبع چالش اینجاست از سلین ممنونم که من رو به این چالش دعوت کرد ولی خب متاسفانه شعر هام خیلی خوب از آب در نیومدن...

    پ.ن۲:اینکه از عنوان های یکی استفاده نکردم به این معنا نیستش که عنوان هاش قشنگ نبودن،من فقط نتونستم عنوان هاشون رو با عنوان های دیگه کنار هم بزارم:″)

  • ۶
  • نظرات [ ۲۳ ]
    • la mia luna
    • جمعه ۲۸ مرداد ۰۱
    ~失ったものはいつか戻ってくる~
    ~چیزهایی که از دست میدیم بالاخره یک جوری برمیگردن پیشمون~
    -In Harry Potter and The Order Of The Phoenix
    نویسندگان