𝐥𝐞 𝐫𝐞𝐯𝐞 𝐩𝐞𝐫𝐝𝐮

!𝐔𝐧 𝐫𝐞𝐯𝐞 𝐩𝐥𝐞𝐢𝐧 𝐝𝐞 𝐥𝐚 𝐝𝐨𝐮𝐥𝐞𝐮𝐫 𝐝𝐞 𝐥'𝐚𝐦𝐨𝐮𝐫

فرشته کوچولو!

ثنای نارنجی من!″) من الان دارم برات پست میزارم،هیچوقت حتی تصورش رو هم نمیکردم بخوام برای یک شخص پست بزارم..اما قشنگم،میدونی تو با رفتارت فکر من رو عوض کردی.

این روزا خیلی ناراحتی،میدونم اوضاع چقدر برات سخته اما بدون که من پیشت هستم و همیشه کمکت میکنم..تو یکی کسانی هستی که من تا اسمشون رو میبینم لبخند‌ میزنم،تو کسی هستی که میتونی با کلماتت یه آدم افسرده رو بخندونی=].

جدی میگم،من قبل از آشنایی با تو یه افسرده به تمام معنا بودم اما الان؟xDD 

انقدر میخندم و حرف میزنم که مامانم بهم میگه آنشرلی! 

تو لیاقت همه چیز رو داری،همه چیزای خوب و من میدونم که بهشون میرسی‌.

تو یه شخصی هستی که مثل طلوع افتاب گرمی،به شیرینی بستنی شکلاتی هستی،مثل یه شالگردن گردم و نرم تو سرما به کمک آدم میای،تو کسی هستی که مثل فرشته ها زود میبخشه و با خودش خوبی میاره،شاید تو دیوونه باشی..ولی تو قشنگترین و بهترین دیوونه ای هستی که به دنیا اومده!:″)

و من به خاطر این که با همچین دیوونه ای دوستم افتخار میکنم! 

میخوام بیشتر بگم،اما میدونی؟ کلمه ها قدرت توصیف بعضی چیز ها رو ندارن،مثل توصیف تو، فرشته کوچولوی نارنجی″>

فرشته کوچولوی نارنجی من،بهم قول بده دیگه گریه نکنی،باشه:″))؟ میکا قراره پیشت باشه و کمکت کنه.

-دوستدار تو،میکا:)💙

۸ 🍫☁️𝘾𝙤𝙢𝙢𝙚𝙣𝙩𝙨 ۶ 𝙇𝙞𝙠𝙚𝙨

:"> Hot chair

بله من هم صندلی داغ گذاشتم براتون:″)

هرچی‌ میخواین بپرسین از من،فقط لطفا از اطلاعات شخصی مثل اسم و فامیل و..نباشهD:

پی نوشت۱:حوصلم سر رفته

پی نوشت۲:نمیدونید این عکس بالایی چقد وایب چومیه..راستی‌چومی بیا حرف بزنیم که دلم واست تنگ شده بچ″-″

پی نوشت۳:ثنا خانوم،شما حالتون چطوره؟ خوبید؟ میشه تشریف بیارید خصوصی بنده؟″-″

۲۷ 🍫☁️𝘾𝙤𝙢𝙢𝙚𝙣𝙩𝙨 ۶ 𝙇𝙞𝙠𝙚𝙨

انسان های خودخواه!

اما امیلی..

من یادم است همیشه یک نفری بود که مشکلات رو درست کند و یار واقعی مردم باشد..همیشه همراه آنان باشد و کمکشان کند..حتی ما سرزمین خوبی هم داشتیم..

در آنجا همه چیز برایمان فراهم بود.

به لطف آن آدم دنیای ما با بهشت هیچ فرقی نداشت.

مردم دیگه رفتار بدی باهام نداشتن،کودکانی نبودن که از ترس شلیک گلوله بیگانگان بترسند و اشک بریزند،دیگر کسی نبود که بگوید:″رنگ ها جنسیت دارند!″..مردم عاقل شده بودند و به یکدیگر احترام میگذاشتند.

دوران خوبی بود تا این که..

مردم بیشتر خواستند،خودخواه شده بودند و نعمت های بیشتری میخواستند.خانه های یکدیگر آتش میزدند و شبانه در هنگام زوزه ی گرگ ها یک نفر برای همیشه از میان ما می رفت.

خدا که این رفتار زشت و ناپسند انسان ها را دید تصمیم گرفت آن سرزمین را از ما بگیرد..

دنیای ما دیگر بهشتی نبود بلکه تبدیل به جهنم شده بود..نه خبری از آبی و نه خبری از مهربانی و دلسوزی. آن انسان سعی میکرد همه چیز را درست کند اما مردم کنترل خود از دست داده بودند..

به یاد دارم که اما هرشب به جای لالایی با صدای جیغ میخوابید و در شب اشک میریخت..دلم به حالش میسوخت،کودک بیچاره! 

کودکی که حق انتخاب نداشت..کودکی پاک که در میان ظالمان به دنیا آمده بود..

فردای آن شب جسد بی جان کودک را در میان پله ها دیدم..چشمانش را بستم ″بخواب،کودک بیچاره بخواب عزیزم! مادر واقعی ات انتظار تو را میکشد.در آن جا میتوانی آسوده زندگی کنی..دوستت دارم...″

بعد از مرگ کودک خدا آن انسان را هم از ما گرفت و ما شدیم بدبخت ترینِ بدبخت ها! 

امیلی،مردم بعد از آن اتفاق پشیمان و گریان شدند اما پشیمانی هیچ سودی به حالمان ندارد..اکنون دیگر بسیار دیر شده بود

مردم که بیشتر از حد خود بخواهند همین میشود..انسان میتواند فرشته ای پاک باشد اما میتواند شیطانی خبیث هم نیز باشد..

مردم سعی کردند خوب باشند تا آن انسان دوباره برگردد..

برخی از افسانه ها می گویند که ″آن انسان و آن سرزمین باری دیگر به شما بر میگردند،درست زمانی که متوجه شوید کلمه ی انسان یعنی چه و به مفهموم آن عمل کنید″

امیلی سال هاست که مردم دوباره خوبی را شروع کرده اند اما آن سرزمین و انسان پاکش برای همیشه گم شده اند..

-الیزه

۱۵ 🍫☁️𝘾𝙤𝙢𝙢𝙚𝙣𝙩𝙨 ۶ 𝙇𝙞𝙠𝙚𝙨

سیگار،تنها دلخوشی ات

باز هم مانند همیشه با سوئیشرت زرد رنگت به طبیعت رفتی، بر روی علف ها قدم میزدی. نزدیک بود زندگی گلی را از او بگیری،اما این کار نکردی به جایش به گل خیره شدی. به چهره اش نگاه کردی و تمام حواست به او بود..عصبانی شدم،مگر قرار نبود تمام توجهت به من باشد؟ 

لبخندی به گل زدی و کلاه سوئیشرت زردت رو بالا کشیدی،بعد روی زمین غلت زدی و به کتابت خیره شدی،باز هم عصبانی شدم تمام توجهت باید برای من میبود! صفحه های زیادی از کتاب را خواندی،نمیدانستم در کتاب چیست که در من نیست؟ کتاب را رها کردی،انگار که تمام حرف هایم را میشنیدی...

به آسمان نگاه کردی،در کنارت دراز کشیدم و همراه با تو به آسمان نگاه کردم.دیگر نتوانستم تحمل کنم نگاهم کن با تو هستم! من را ببین،چه شد که رفتم از یادت؟ به من نگاه کردی،به تو نگاه کردم باری دیگر نگاهم قفل شد در هم و تو از این پدیده بودی بی خبر! گفتم:″دوستت دارم.″ جواب ندادی..گفتم:″عاشقت هستم میخواهم برای من باشی و من برای تو!″ جواب ندادی.‌ با صدایی پر از بغض گفتم:″آیا هنوز من را به یاد داری؟″ باری دیگر تو ساکت ماندی.

سیگاری از جیبت در آوردی،سیگار؟! مگر من تنها دلخوشی ات نبودم؟ سیگار، مگر هنوز نتوانستی بیرون بیایی از آغوشش؟! سیگار را بر روی لبت گذاشتی،اخم هایم در هم رفت میخواستم آن را ازت بگیرم..خوشا به حال سیگار! ای کاش من او بودم و او من..یادم نمی آید،تاکنون چند بار در خیالاتم سیگار روی لب هایت بودم. من گناهی نکرده ام‌،فقط آن سیگار زیادی خوش شانس است. از رویا پردازی خوشت نمی آید،می دانم. اما بهت قول میدهم که اگر به جای سیگار روی لب هایت بودم دیگر هیچ خبری از رویاهایی که کیلومتر ها از واقعیت دور بودند،نبود.

چند لحظه ی بعد صدای بوق ماشین آتش نشانی آمد. آن ها داشتند کسی که سوئیشرت زردش اکنون به رنگ خاکستر در آمده بود را از میان شعله های آتش بیرون می کشیدند. همان جا بود که دنیا یکی از بهترین انسان هایش را از دست داد و من هم عزیز ترین فرد زندگی ام را

۲ 🍫☁️𝘾𝙤𝙢𝙢𝙚𝙣𝙩𝙨 ۳ 𝙇𝙞𝙠𝙚𝙨

.#2

″رز زیبایم من برای لمس کردنت خون ریختم″

__________________________________________________________________

خخخ این دیگه چی بود،مثلا میخوام جمله خوب بگم..مغزم کار نمیکنه شرمندتونم...

 

امروز صبح رفتم مدرسه،کلی درس خونده بودم و بعد بهم گفتن امروز نمیپرسه:))

دوستم خیلی باهام حرف نمیزد و خیلی ناراحت بودم‌ سرش،کار به جایی کشید که رو میز جملات افسرده می نوشتم.″-″دیوونه هم خودتونید

اما نمیدونم چجوری،دیگه اومد باهام حرف زد..

ساعت ۱۲ اومدن برامون جشن گرفتن،یعنی چیز برای معلممون..

بریم سراغ غذا:>

یک چیز خوشگل بود و هنوز نمیدونستم چیه فقط پر خامه شکلاتی و شکلات چیپسی بود(به قول خودشون کاپ کیک) اول فکر کردم خیلی خوشمزه هست اما وقتی خوردمش..:))

مزه *** میداد..

دوستم گفت یجا قایمش کنید اما مامان یکی از بچه دید:)))

و مجبور شدم تا تهش بخورم،میگن گول چهره رو نخورین درسته..فقط ظاهرش خوشمزه بود.

بعدش برامون آبمیوه آوردن و اون آبمیوه هم که..مثل اون خامه مزه *** میداد

و خداروشکر اون آبمیوه رو تونستم بندازم دور،نمیدونید چقدر بدمزه بود..یعنی از کل تدارکاتشون فقط یک گل درست حسابی بود.

خانممون رفته بود ته کلاس از خودش عکس میگرفت..″-″


از وقتی اومدم خونه فقط داریم برای اردو فردا تصمیم میگیریم،گفته بودم میخوایم بریم اردو؟ خب من تنها چیزی که میتونم و به ذهنم رسید بیارم،کتابه..البته مامانم بهم گفت که میتونم برم بانک کتاب بهار و چند تا کتاب بخرم*-* 

@میتسوری

اونجا کتاب های خوبش چیه؟

این روزا خیلی دارم متن مینویسم ولی دستم رو دکمه انتشار نمیره و به جاش کل متن رو حذف میکنم:)..

دوستام بهم میگن تخیل خیلی قوی ای دارم و خب راستم میگن،چون من تو واقعیت زندگی نمیکشم فقط تو تخیلاتم هستم اگه تخیلاتم نبود،الان من مرده بودم..

راستی حالا که حرف مردن شد..

ولی من دلم میخواد یک بار بمیرم ببینم کیا از ته دل دلتنگم میشن

این رو دیدم و واقعا گفتم این چقدر منه..با خودتون فکر کنید..کیا واقعا دلتنگتون میشن؟ اصلا سوال امروز همینه! اگه بمیرین(خدای نکرده:″) کیا دلتنگتون میشن؟

فردا باید زود برم مدرسه وگرنه جا میمونم،ولی من خوابم میاد..میخوام تو پتو و تخت گرم و نرم تا ابد بخوابم″^″

چیه خب خوابم‌میاد تازه پنجشنبه هم نمیتونم بخوابم..فقط‌جمعه..هیق


خب، نظرتون راجع به قالب‌ چیه عزیزان؟ اصلا فکر نمیکردم یک روز یه همچین چیز کیوتی رو انتخاب کنم برای قالب اما خب زمان میگذره و ما هم عوض میشیم..ولی من کیوت نیستممم صدامم کیوت نیست!:)

تا یادم نرفته بگم اثر دست درسا هست:) مرسی قشنگم:″)

دلم قهوه میخواد ولی مامانم نمیزاره بخورم..نامه هایی برای بیانیون رو باید بگم که اصلا وقت نمیکنم بنویسم! شرمندتونم ولی امتحانات در راه هستش درک‌کنید دوستان:)

ولی دلم میخواد دوز یک سریاتون خط قرمز بکشم

احتمالا یک‌پست مخاطب دار بزارم..شایدم نه نمیدونم آخه بعضیا به قول خودشون میگن ″بی روحیمین بیر میخیره:|″ پس اگه گذاشتم رمز دار میزارم و اونایی‌که رمز میکیرن هم لطفا بی ریحیشین بیر نیخوره:|

۱ ماهه از وبم خسته شدم،حس پوچی نسبت بهش دارم و سعی میکنم بگم اینطور نیست،

به نظرتون واقعا پوچه؟ اگه هست ببندمش

به نظرتون احترام میزارم

این روزا دارم عقلم رو از دست میدم

ولی من حتی اگه عقلم رو هم از دست بدم از پرستیدنت پشیمون نمیشم عزیز تر از جانم

خب من دیگه میرم..خخخ


و این پست هم به چرت ترین و مزخرف ترین نحوه ممکن به پایان رسید*-*!

۳۴ 🍫☁️𝘾𝙤𝙢𝙢𝙚𝙣𝙩𝙨 ۴ 𝙇𝙞𝙠𝙚𝙨

.#1

خسته ام مثل یک پرنده که دیگر نمی تواند پرواز کند و رنگ آسمان را ببیند،دیگر برایش مهم نیست که از گروهش جا به ماند و برای همیشه گم شود

دیروز صبح میخواستم برم مدرسه که گلو درد شدم و شرچع کردم به سرفه کردن.

نمیدونم باید خوشحال باشم یا ناراحت،خوشحال برای این که لازم نیست صدای رومخ معلم ها رو بشنوم و ناراحت برای این که دوستانم را ندیدم آن هم در  روزی که قرار بود کلی شیطنت کنیم. عجیب است هیچ حسی نسبت به این اتفاق ندارم

از مادرم میپرسم که میتوانم به کلاس بروم یا نه اما او با عصبانیت می گوید

″اصلا امکان ندار! میدانی اگر بفهمند تو مریض هستی چه می کنند؟! ″

لحظه ای آن را در ذهنم میبینم،معلم هایی که با صدای بلندشان دعوا می کنند و دانش آموزانی که کل مدرسه را بر روی سرشان می گذارند.یک قشقرقِ بزرگ برای یک مریضیِ کوچک!

پشیمان می شوم حوصله جیغ و داد آنان را ندارم،این که چطور مرا سرزنش میکنند و بر سرم داد می زنند.

به سمت پیانو ام می روم،این روز ها از همه چیز متنفر هستم البته از نت های موسیقی تنفر ندارم و نخواهم داشت.آن ها تنها چیزی هستند که برای آرامش و اندکی شادی نیاز دارم.در حال جا به جا کردن انگشتانم هستم که مادرم می گوید″صدای آن پیانو را کم کن و بعد هم بیا و صبحانه بخور!″ به خاطر سوالم از دستم عصبانی است اما مگر من چه گفتم؟می توانم حدس بزنم در ذهنش چه می گوید و چه فکر می کند،اما برخلاف همیشه حوصله ندارم با او بحث کنم.

باید بگویم مریض شده ام و به مدت دو روز بسیار تب کردم و بالا آوردم مادرم می گوید انقدر تب کرده بودم که دیگر فرقی با آب جوش نداشتم! احساس میکنم الان هم اندکی تب دارم اما،که اهمیت می دهد؟! قطعا من که نه.مادرم الان رفته و تا ساعت ۱:۳۰ بر نمی گردد من هم به او گفتم که مطالعه می کنم اما نه مطالعه درسی،پس کتاب زیر سقف آسمان را برمیدارم و باری دیگر آن را میخوانم.نمی دانید چقدر حس کورا را دارم زمانی که فکر می کند آیا اصلا جایی برای ما وجود دارد یا نه؟ این روز ها احساس میکنم به هیچ جایی تعلق ندارم.

 

پی نوشت۱ :میخوام قالب رو عوض کنم خیلی افسرده ماننده و هروقت میام توش پستام افسرده میشهT-T یکیتون میشه بیاد برام قالب بزنه؟:″

پی نوشت۲ :میخوام به خیلیاتون سر بزنم ولی از خودم میپرسم واقعا باید سر بزنم؟

یجورایی دو دلم که سر بزنم بهتون چون من همونقدر که براتون وقت میزارم برای خودم نمیزارم اما خب،من بازم بهتون سر میزنم حتی اکه شما بهم سر نزنید

پی نوشت۳ : من فقط یک روز تو بیان نبودم،چرا این همه ستاره خاموش نشده دارم؟

۱۶ 🍫☁️𝘾𝙤𝙢𝙢𝙚𝙣𝙩𝙨 ۱۱ 𝙇𝙞𝙠𝙚𝙨

قلب کثیف..!

​​​​~قلب کثیف در بدن تمیز~

اِمیلیِ عزیزم،همین یک جمله کافیست 

تا متوجه شویم از روی ظاهر نباید

قضاوت کرد.هر انسانی آن چه نشان

می دهد نیست!

-الیزه

۲۰ 𝙇𝙞𝙠𝙚𝙨

نامه هایی برای بیانیون=)

تق تق!

کی اینجاست؟″-″ عه خانم روانشناسه دوباره اومده دیدنتون:″))

اما اینبار نه برای درد و دل و درمان کردنتون یا حتی متنای داغونش″-″

خانم روانشناس اومده که نامه بنویسه برای شما عزیزان.

احتمالا خودتون هم میدونید که نوشتنش خوب نیست ولی قول میده که تمام

تلاشش رو برای این که نامه خوبی براتون بنویسه بکنه*-*

خانم روانشناس منتظر اسمای قشنگتون هست^-^

نامه هایی برای بیانیون:″)🖤

۴۱ 🍫☁️𝘾𝙤𝙢𝙢𝙚𝙣𝙩𝙨 ۱۰ 𝙇𝙞𝙠𝙚𝙨

متاسفانه تو نمیتونی..

- باید این که تو نمیتونی با همه دوست بشی رو قبول کنی امیلی،وگرنه بدجور گم میشی.

+چرا؟

- تو سعی داری با کسی دوست بشی که هیچ علاقه و توجهی بهت نداره و سلیقه  اش هم با تو متفاوت است.

اما تو بازم میخوای با اون باشی پس،میای و به ساز اون میرقصی حتی اگه دوست نداشته باشی.ممکنه از تو خوشش بیاد و تو به نتیجه هم میرسی.

+اما من نفهمیدم..این کجاش بده؟

- امیلی عزیزم،تو با این کار از علایق خودت دست میکشی و نقابی رو روی چهره واقعیت میگذاری که در کنار خوب بودنش بدی هایی هم داره حتی ممکنه باعث بشود تو از آرزوهات بگذری.اما میدونی چی از این بدتر هست؟

+نه

- فقط یک آدم نیست که تو دوست داری با اون صمیمی بشی،تو که میبینی روشت جواب داده روی دیگری هم امتحان میکنی و همینطور این چرخه ادامه دارد و چهره ات پر از نقاب می شود.نقاب هایی که به اجبار زدی!

​​​​​موضوع کم کم به جایی میرسد که تو از یاد میبری که کدوم چهره خود واقعی ات بود و هر چقدر که میگردی نمیتوانی خودت را پیدا کنی و برای همیشه در نقاب هایی که ساخته ای گم میشوی.تو باید بپذیری که نمیتوانی با همه دوست باشی امیلی!

۱۷ 🍫☁️𝘾𝙤𝙢𝙢𝙚𝙣𝙩𝙨 ۸ 𝙇𝙞𝙠𝙚𝙨

~Fur,Elise~

باری دیگر مینوازم برای تو الیزه،

​​​​​​که فقط با یاد تو انگشتانم شروع به نواختن می کنند!

الیزه من؛دوستت دارم

~Fur,Elise~

 

۱۶ 🍫☁️𝘾𝙤𝙢𝙢𝙚𝙣𝙩𝙨 ۱۰ 𝙇𝙞𝙠𝙚𝙨
𝘵𝘩𝘢𝘵'𝘴 𝘢 𝘥𝘳𝘦𝘢𝘮 𝘰𝘳 𝘯𝘪𝘨𝘩𝘵𝘮𝘢𝘳𝘦?𝘸𝘦𝘭𝘭 𝘥𝘢𝘳𝘭𝘪𝘯𝘨 𝘯𝘰𝘣𝘰𝘥𝘺 𝘬𝘯𝘰𝘸𝘴
این یک رویـاست یا کابـوس؟ خب عزیزم هیچکس نمـی داند!
❈✧ـــــــــــــــــ❊ــــــــــــــــ✧❈
از من چه انتظـاری دارند؟ می دانند که نمی توانـم خود واقعــی ام را به آن هـا نشـان بدهـم!
دنـیای آن ها روشـن و شیرین و دنـیای من تیـره و تلخ؛

***

-یک رویاـ‌‌‍‌‌‍ی شیریـن و آراـم، یا یک کابـوسـِ ترسـنآک و غمگـین؟
+رویا.
-پـس چرا این رویـآ بسـیار تلخ اسـت؟:)..

***
آیآ دَسـتآنِ گَـرمَت دوبآرِه بآ دَسـتآن سَـردَم شَـریک می شَوَند؟~
❈✧ـــــــــــــــــ❊ــــــــــــــــ✧❈
نکته:اینجا رویای گمشده ی یک روانشناس است.
توجه: قلب روانشناس رو بیشتر از این نشکنید؛روی مبل های خاکستری بشینید
و بگذارید موسیقی روحتان را نوازش دهد،۴ دقیقه سـکوت:)
𝘼𝙪𝙩𝙝𝙤𝙧𝙨🍫☁️
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان