درست مانند همیشه بعد از زنگ آخر مدرسه برای بچه ها آرزوی موفقیت کردم و آنان را در آغوش گرفتم بعدش هم کمی قهوه‌ میخوردم و به سمت خانه ام حرکت می کردم.

بچه ها یکی یکی کلاه و پالتوهایشان رو می پوشیدند و از من خداحافظی میکردند،خواستم به سمت خانه حرکت کنم که روبی، دانش آموزی که همیشه به همه امید میداد رو دیدم.