۲ مطلب در آبان ۱۴۰۱ ثبت شده است

:)

 

همه چیز این روزا وحشتنتک پیش میره..چطور میشه خوشحال بود؟ 

وقتی که نی شیرکاکائوت رو میجویی و با تموم شدنش حس بدی میگیری،وقتی هوا سرده بخاری ها خاموشن و تو میدونی که هرچقدر هم که لباس بپوشی؛ ممکنه از بیرون گرم شی ولی از درون نه،قلبت همیشه یخ زده میمونه. یا وقتی که میبینی گل هایی که میخوری با تمام مراقبت ازشون خیلی زود پژمرده میشن. یا کلاویه های پیانویی که دیگه نمیتونن درکت کنن و به جای اون صدای قشنگش صدای قیژ قیژ رومخی میدن. چطوری میتونی خوشحال باشی؟ لطفا راز خندیدنت رو به من هم بگو!

ناراحتی از همین چیزای کوچیک شروع میشه؛ و با چیزای بزرگ و وحشتناک تر ادامه پیدا میکنه.

                                                        ~*~

این روزا همه چیز وحشتناکه. کارای زیادی رو برای خوشحال شدن انجام میدم حتی شاید بخندم اما خنده هام قطعا مثل خنده های گذشته شیرین نیستن. فقط ویدیو ها میا و‌کوروش و چای اند‌ چتای مدگل و ویدیو های پینترست میتونن‌کمکم کنن اما خب بازم هیچ‌چیز مثل قبل نیست.

                                                        ~*~

فاینال زبان دادم؛ احساس میکنم گند زدم شایدم فقط یه حسه...+ یکی از دبیرامون بهمون گفت کسی که تو زندگیش هدف نداشته باشه مثل یه مرده ی متحرکه. یعنی الان من مردم و این فقط جسممه که داره حرکت میکنه؟

                                                        ~*~

از اول هفته خالم بهم قول داد چهارشنبه بیاد خونمون. اما پسرخاله‌ ۱ ساله‌م مریض شد. من از اول هفته فقط منتظر اون بودم؛ منتظر بودم خنده هاش رو ببینم و منتظر بودم که بغلش کنم و از شدت کیوت بودنش ذوق کنم. دلم میخواست بزارم پیانو بزنه و بلند بلند بخنده. و حالا؟ خالم زنگ زد و ماجرا رو گفت. و من الان حس آدمی رو دارم که داره برای چیزی انتظار میکشه که هیچوقت بهش نمیرسه

                                                        ~*~

نشستم همه ی دوستای قدیمیم رو تا الان اسماشونو نوشتم. خیلیاشون آدمای خوبی بودن و باعث شادیم شدن،اما الان دیگه ندارمشون. واسه همشون نامه نوشتم؛نامه ای که هرگز به دستشون نمیرسه.

صالحه،آیدا(البته ایشون رو هنوز میبینم ولی کم.. چون شیرازه)،پانیسا،نادیا،کاتن(مجازی..اگه اینو میبینی بدون با خودتم) و خیلیای دیگه...امیدوارم هرجاکه هستین حالتون خوب باشه. ممنونم که پیشم بودین و کمکم کردین

۱۴۰۱/۸/۱۸

                                                      ~*~

  • ۲۲
    • la mia luna
    • چهارشنبه ۱۸ آبان ۰۱

    stop lying

    someone told me stay away from things that aren't yours

    ~*~

    you don't love her

    stop lying with those words

    ~*~

    سلام؟ خب مدت زیادیه که پست نذاشتم و فکر کنم ستارم رفته اون پایینا:" البته از پایین موندنش ناراحت نیستم

    اون جملات اول پست هم یه قسمت از لیریک pacify her از ملانی مارتینزه. لیریک اهنگ و معنیش رو زیادی درک نکردم و دوستش نداشتم اما این قستما واقعا قشنگ بود.

    از مدرسه بهتون بگم؟ چیز خاصی اتفاق نیوفتاد اما خب دوشنبه رسما هممون داشتیم گریه میکردیم. همه بچه ها با صدای پر از بغض از درداشون میگفتن یکی یکی گریه میکردن و صدای گریه شون واقعا وشحتناک بود. یکی به خاطر والدینش یکی به خاطر کسی که از دستش داده اون یکی به خاطر دوستش و.... یه عده گریه میکردن و یه عده هم مثل من بقیه رو دلداری میدادن. یکی از بچه ها یه حرف خوب زد گفت که حیلی مسخرست که وقتی یه نفر میمیره براش گریه میکنن مدام به قکرشن  براش گل میارن ولی وقتی زنده است بهش توجهی نمیکنن. یکی نیست بگه خب ادم تا وقتی زنده است این کارا رو براش بکن به فکرش باش دوستش داشته باش چون مرده به گل هیچ احتیاجی نداره! یکی دیگه هم گفت از ادما نباید انتظار داشت. اگه از هیچکس هیچ انتظاری نداشته باشی زندگی خیلی راحت تره. حرفش درسته اما چطور میشه از ادما انتظار نداشت؟ به نظرم زیادی سخته..واسه من یکی که هست.

    سه شنبه اتفاق خاصی نیوفتاد.تنها چیزی که خوشحالم کرد این بود که بارون اومد. 

    ~*~

    وقتی داشتم ستاره هام رو خاموش میکردم خیلی دلم میخواست ستاره کالیستا رو هم ببینم اما خب..:) به هرحال اگه اینو میبینی خواهشا زودتر بیا. بیان بدون تو حس خوبی نداره دختر محص:")

     

    وای... چقدر چرت شدxD...اما خب مهم نیست. بیاین بغلم")))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))

  • ۱۳
  • حرف‌ها [ ۲۵ ]
    • la mia luna
    • چهارشنبه ۱۱ آبان ۰۱
    سیلی از رنگ‌ها در یک نقطه ،
    بنفش مات.
    بدن بی‌جان ،
    شسته شده و پریده رنگ،
    همچون مروارید.
    در حفره یک صخره،
    گویی موج‌ها با وسواس ،
    تمام دریا را در آن گودال
    به چرخش وامی‌دارند.
    نقطه کوچکی به اندازه یک حشره،
    چون نقطه عذاب
    روی دیواره صخره
    پایین می‌خزد .
    قلب خاموش می‌شود .
    دریا به عقب می‌لغزد .
    آینه‌ها هزار تکه می‌شوند .
    _سیلویا پلات_
    نویسندگان